بی موضوعی...

سلام...

یکی از موضوعاتی که همیشه مرا آزار میدهد بی موضوعیست..

هرگاه که قلم را دردست میگیرم وقصد نوشتن میکنم ذهنم از هرموضوعی تهی میشود.راستش موضوعی را چندوقت پیش مادرم مطرح کرد ..اینکه جایی خوانده که هرگاه قصد انجام کاری رادارید باید باخود بگویید که نمیخواهید ان کررا انجام دهید.چون ذهنتان دقیقا برعکس خواسته تان عمل میکند.مثلا اگر قصدخوابیدن دارید باید به خود بگویید که اصلا خوابم نمی آید و نمیخواهم بخوابم..!

خب این کاریک جورهایی گول زدن مغز ماست...خب من از این کار خوشم نمی آید ..درهیچ زمینه ای...!

اما چیزی که چندوقت پیش شنیدم از استادگلم این بود که برای یافتن موضوع برای نوشته خود باید اول اقدام به نوشتن کرد سپس موضوع خودیه خود خود را نشان خواهدداد.

این را من به وضوح حس کرده ام...مثلا همین الان..من اصلا نمیدانستم ازچه بنویسم اما  همین که شروع به نوشتن کردم خودبه خود موضوع شکل گرفت و خودمغزمن خودبه خود لغات را پشت سرهم ردیف کرد.اکنون دستانم بدون توقف دکمه های کیبورد را لمس میکنند و من بی وقته درحال تایپ کردن هستم.

یکی از اصلی ترین سرگرمیهای این روزهای من نوشتن است...نوشتن از هرچیزی.هرچیزی را وقتی مکتوب میکنم احساس بهتری دارم..دلم میخواهد از همه چیز بنویسم.این کار آرامشی وصف ناشدنی را به من تزریق میکند.و زمانی این آرامش دوچندان میشود که از نوشته ی خود رضایت داشته باشم.

چیزی که لازم است بدانید این است که نوشتن اصلا ربطی به حرفه وشغل شماندارد!شما هرشغلی که داشته باشید میتوانید قلمتان رابدست بگیرید وشروع به نوشتن کنید.حتما قرارنیست که نویسنده باشید تابنویسید.

هرگاه که بتوانید راحت بنویسید یک نویسنده اید..

اهل کجایی؟

به نام خدا...

چرا گاهی کسانی که در شهر های کوچک ودور افتاده زندگی میکنند از گفتن نام محل زندگی خود به افراد ناشناس طفره میروند؟

خب از نظر من دلیلش کاملا واضح است...بدلیل نگاه وتفکر افرادی که درشهر های بزرگ و معروف زندگی میکنند.چراکه بیشتر اینگونه افراد نگاهی تبعیضانه به چنین شهرها وحتی روستاها دارند.

خب من از همین گونه ادم ها هستم.یعنی دریک شهر کوچک ودورافتاده زندگی ام را سپری میکنم.خب من خودبارها وبارها شاهد این بوده ام که دوستانم دربرخورد باافراد ناشناس خودرا اهل یکی از شهرهای بزرگ ومعروف جا زده اند واگر کسی میفهمید که واقعا اهل کجایند از خالت آب میشدند.من نیز چنین کاری را کرده ام.

خب یک جورهایی مجبورهم بودیم.چراکه اگر کسی میفهمید که از چنین شهرکوچکی هستیم دیگر آدم حسابمان نمیکرد.چراا؟

مگر این که اهل کجا هستیم و چه رنگ پوستی داریم و...را خودمان انتخاب کرده ایم؟مگر خودشما خودتان انتخاب کرده اید که اهل چه شهری باشید؟بخدا قسم که ما اگر قدرت انتخاب نوع زندگیمان راداشتیم مانیز مثل شما در فلان شهر و دیار زندگی میکردیم و بسیار هم ثروتمند میبودیم...!

خب اکنون که خداوند چنین جایگاهی را برای ما مقدر نموده باید سر به خاک بگذاریم و بمیریم؟ آیا ما حق حضور درجامعه و بهترین بودن را نداریم؟ آیا مارا براساس محل زندگیمان قضاوت میکنید؟

به راستی که شما کندذهن تر از هربشری هستید..اگر این چنین فکر کنید!

اینکه درکجا به دنیا آمده ایدو زندگی میکنید هیچ تاثیری در افکارو اخلاق و هوش شما ندارد...اینکه بهتان بگویند که تو یک روستایی هستی وهرگزنمیتوانی یک بازیگرمشهور یا پذشک یا هرشغل دیگری بشوی همه یک مشت دروغ محض است که سالهاست شمارا باآن گول زده اند وشمارا بااین خزعبلات ازهدفتان دورساخته اند...


این دروغ هارا هرگز باورنکنید و به راهتان ادامه بدهید و همیشه باافتخار ازنام مکان زندگیتان یادکنید..زیرا فقط آنجاست که چنین نابغه ای را میتواند پرورش دهد

زندگی بدون هدف مثل...

مدت هاست که یک آرزو را درسر می پرورانم.آرزویی که سالها پیش وقتی از آن حرف میزدم همه صورت خودرا جمع میکردند وبا حالتی متفکرانه سخنی تکراری را تکرارمیکردند: خب تو میتوانی پزشک باشی ودرکنارش زبان هم یادبگیری و مترجم شوی!

این حرف را بارهاوبارها درگوش من گفتند آنقدر که من نیز آن را پذیرفتم و درراه پذشک شدن گام نهادم.یکی ازدلایلشان هم کم بودن درآمداین شغل بود..مسیرهای متفاوتی را دراین راه پیمودم.اما تهش به پوچی رسیدم.تهش به آن چیزی که نباید رسیدم ...بی انگیزگی!

نمیدانم درک میکنید که چه حسی دارد یانه...بگذارید کمی برایتان بازترش کنم..احساس پشیمانی.احساس ازدست رفتن عمر.احساس سرشکستگی.احساس بی هدفی.احساس عذاب وجدان!

اکنون به این می اندیشم که مگر مارا خالقی خلق نکرده است که خودش فرموده است روزی شما دست من است؟پس چراما بایدبه دنبال شغلی باشیم که درآمد بسیار دارد هرچندکه به آن علاقه مند نباشیم؟خب من اگر به مترجم شدن علاقه مندم چرا باید پا به مسیری بگذارم که بدان علاقه ای ندارم و درکنارآن شغل به شغل موردعلاقه ام بپردازم؟

من ترجیح میدهم تمام عمرم را صرف کاری کنم که بدان عشق میورزم هرچند که هیچ درآمدی درآن کارنداشته باشم...درآمد وروزی من دست خداست ...

اکنون شما به من بگویید زندگی بدون هدف مثل...؟؟؟

 

 

اولین وبلاگ نویسی من

 

سلام من مریم هستم.

راستش من قصدآن راندارم که بگویم که هستم واهل کجاهستم وچه دوست دارم وچه وچه...چون بنظرم تمام این حرف ها یک مشت حرف های حاشیه ایست وبی ربط.وقطعا اگرچنین چیزهایی رادروبلاگم بگذارم کسی وقت گرانبهای خودراصرف خواندن نوشته های من نخواهدکرد.

دلیل اینکه من اکنون بجای انکه پای درس وکتابم باشم اینجاهستم فقط یک چیزاست ...وان اینکه من برخلاف تمام هم سن وسالان خود از فضای رقابتی درس وکنکور بیزارم وخودرا لایق این جریانات حوصله سربر نمیدانم.ترجیح میدهم درمسیرعلاقه ام گام بردارم وصرفا بخاطر درامدیک کار وقت باارزش خودرا صرف ان نکنم.

خب امیدوارم کسی حوصله اش سرنرود باخواندن نوشته های من _خب البته باید بگویم که چنین شخصی باید ازخدایش هم باشد که سخنان گهربارمن را بخواند_به هرحال من روازنه مطلبی را دراین وبلاگ خواهم گذاشت و امید وارم که خوشتان بیاید وهمچنین منتظرنظراتتان نیز خواهم بود.

به قول استادعزیزترازجانم:بهترین هارابرایتان آرزومیکنم